تبلیغات
شعرادبیات مقاله

شعرادبیات مقاله
شاعر نی ام وشعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
نویسندگان
نظر سنجی
نظرات شما با ارزش ترین هدیه است



لینک دوستان



[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

بینای تو ...

 

سینه ی سینای من ، خاک کف پای تو

 

کلّ جهان واله از ، پرتو موسای تو

 

گم شده ام در فضا ، در پی معراج جان

 

خوش بوَدش هر کسی ، کاو شده پیدای تو

 

چشم مرا میل کش ، غیر رخت گر بدید

 

کور شده بر جهان ، چون شده بینای تو

 

خواب شود در کَهَف ، هرکه تو را دیده است

 

لذّت صد روشنی ، در کف رؤیای تو

 

لال شوم گر دمی ، غیر تو گوید زبان

 

کر شوم ار نشنوم ، لفظ شکر خای تو

 

گر چه به جان آمدم ، هجر تو جانم گرفت

 

زنده شود این "حمید" از دم عیسای تو ...

 

 

میل کش: کور کن با میله ای گداخته

 

 




[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

مردم ایران به خدا عا شق خویت   هستند

جملگی واله ی آن حلقه ی مویت  هستند

مردم غیرتی  خطُه ی کرمانشــــــــــاهان

مست از باده ی خوشرنگ سبویت هستند




[ سه شنبه 26 مهر 1390 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 از متن کتاب گنج نهان

 

                                                      یک روز که با مادرم تنها بودم     و                                

                                                        اوسر یک موضوعی  از من رنجیده بود هر کاری کردم آشتی نکرد                  

                                  . این موضوع چند روز ادامه داشت و زمانی که رو به رویم می نشست

                                   تا نگاهش میکردم با تار و پود قالی بازی میکرد  وزیر چشمی مرا می پایید

                                                                 . او هم مثل من بیتاب آشتی بود

                                        آرام از من رد می کرد وکنار پنجره می ایستاد واین موضوع ادامه داشت

                                                                   تاانکه  این   شعر را سرودم و برایش خواندم

                                                               مرا بخشید وپاداشم بوسیدن پایش  بود    

یاد مادر ...

میکُشی ما را نمیدانم ،  ولیکن دزدکی


چشم را سویت بگردانم ، ولیکن دزدکی


تا نگاهت می کنم ، مشغول بازی می شوی


خود نبین  من هم که انسانم ، ولیکن دزدکی


تاکنار در نشینی ، در خیالم می کنم


بوسه بارانت چو چشمانم ، ولیکن دزدکی


این همه مردم که می بینم ، پریشان توأند


من که در این گوشه حیرانم ، ولیکن دزدکی


عاقبت در شهر می پیچد که من دیوانه ام


من چو قربانی که قربانم ، ولیکن دزدکی


سر نوشتم را تو می بندی به چشمت نازنین


دست بسته رو بچرخانم ، ولیکن دزدکی


تا تو ابری می شوی یک لحظه من با چشم خود


صد بیابان را بگریانم ،  ولیکن دزدکی


تا که شادی می کنی من هم برقصم در خیال


تا که لبهایت بخندانم ، ولیکن دزدکی


آفتابی ، نور پاشی در کنار پنجره


آن دقیقه نور بارانم ، ولیکن دزدکی


سرگذشتم گرچه تلخی می کند اما ببین


در کنارت چون عزیزانم ، ولیکن دزدکی


عاقبت این عشق من را می کشد ، باور بکن


بیم آن دارم غزل خوانم ، ولیکن دزدکی


تا به دشت آرزویم تو نگاهی می کنی


دشت را دیگر نرنجانم ، ولیکن دزدکی


تا که تو مادر شدی ، در چشم هایم چون مسیح


من یهودایم ، که نالانم ، ولیکن دزدکی


گرچه من در جمع خاموشم ، ولی همچون (حمید )


یاد تو کرده بدینسانم ، ولیکن دزدکی ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 




برچسب ها: مادر، مادرم، دزدکی، مسیح، برقصم، خیال، تلخی،
[ پنجشنبه 10 شهریور 1390 ] [ 09:10 ق.ظ ] [ حمید علی مددی ]

عیــــدتان  مبــــــارک

 

خدایا آن ده که آن به




[ چهارشنبه 9 شهریور 1390 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ حمید علی مددی ]

غزلی دیگر از کتاب گنج نهان تقدیم به شماو به یاد تمامی شهدا وگذشتگان همه ی ما وشما

 خواننده ی عزیز که در این ماه مبارک وماه خداانها را مهمان فاتحه وسوره ای از قر ان

 بنماییم مخصوصاتمام مادران ومادر من حقیر که چندیست تنهایم گذاشته وبه دیار حق...........

 

                              ,,واما دوستان خوبم

 در این شب قدر از برنامه ی ماه عسل خانم ثمره ی کمالی که در کما بودند وبرگشتن حرفی زد ودعایی کرد که اتش گرفتم وچنین فرمود 

خدایااگر من بندگی یادم رفته تو خدایی که ازیادت نرفته خداییت ماندگار است به من یاد بده تا تنها همه را به خاطر تو دوست بدارم حتی با یک نگاه .........

 

 

سر بر آرید ، که این مسئله را گریه کنیم

کاروان رفت ، بیا  فاصــله را گریه کنیم

آتش افتاده به خرمن ، همه جا شعله زند

شعله افتاده به سر ، مشعله را گریه کنیم

دست آزاد دلم را ، که ید بیضا بود

چون که بستند بیا ، سلسله را گریه کنیم

عاشقان را که نهادند ، به ویرانه ی هجر

بار بندیم ودگر، قافلــــــه را گریه کنیم

آب در لانه نهادند ، که پرواز کنیم

بال پرواز چنین، چلـــچله را گریه کنیم

آسمان بازشکستی دل این پنجره ها

قلب ویران شده از  ، زلزله را گریه کنیم

این دل خسته ی مارا ، به نگاهی دریاب

با هم این پای پر از ، آبـله را گریه کنیم

سیل بنیان کن غم ، هیچ ندارد رحمی

فرصتی نیست ، که تا هَروَله را گریه کنیم

تا که محمود[1] شدستی ، چو گلی در سنگر

سرخ تر سجده ی این ، نافـله را گریه کنیم

 داریوشم[2] تو بیا ، جنگ نفس گیر شده

همچو آرش به کمان این ، چله را گریه کنیم

شهر پر شد ز غمت ، فاجعه آبستن شد

فصل بد زایش این ، مرحلـــه را گریه کنیم

غرشی آمده در کون و مکان ، زین همه غم

با "حمیدم" تو بگو حوصـله را گریه کنیم ...

 

 

 

 

 



[1] - شهید محمود شهبازی  برادررضایی من وقائم مقام گردان مالک اشتر

[2] - شهید داریوش ریزوندی برادرخوانده ی من و فرمانده گردان مالک اشتر




برچسب ها: آتش، خرمن، کاروان، فاصله، داریوش ریزوندی، محمودشهبازی، جنگ،
[ شنبه 22 مرداد 1390 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

غزلی از متن کتاب گنج نهان تقدیم به عزیزان خدا جو.....

با آرزوی قبولی طاعات وعبادات شما عزیزان در این ماه پاکی ها ومهربانیها...شرایط سرودن این غزل اینبود که در یک جلسه ای یکی از دوستان انقدر خدای رحیم را سختگیر تفسیر نمود که در اخر همه زده شدند

حتی فرمود اگر چکمه در پات نبود ودستشویی رفتی دیگه نماز نخوانید چون نمی پذیره

طوری که هر چه گفتیم خدا در یک استغفر الله درب های رحمتش باز و.....به خرجش نرفت فی البداهه این غزل را سرودم وخواندم فقط سکوت کرد وبقیه .....در هر صورت خداوند رحمان که از روح خود در مادمیده هیچگاه راه کمال را که مختص علو روح خویش وعزت انسان است بر ما نبسنه وما را در این ماههای غفران والاتر میپذیرد انشالله مورد لطف ورحمتش قرار بگیریم

 

   

 

 

تنم از موج و طوفان ، رد شد ای دوست

گـُلم از صد زمستان ، رد شد ای دوست

مرا هرگز نترسانی ، تو از دشت

دلم از صد بیابان ، رد شد ای دوست

دگر منعم نکن ، از کوی دلدار

که جان از کوی صنعان ، رد شد ای دوست

مرا پروا نباشد ، قعر دوزخ

که ابراهیم این جان ، رد شد ای دوست

من از آوارگی ، هرگز نترسم

سرم از گوی چوگان ، رد شد ای دوست

چنان یوسف درین چـَه ، رفته از یاد

که احزانم ، ز کنعان رد شد ای دوست

شکوهی ، بهتر از باران ، نداری ؟

بیابانم ز باران ، رد شد ای دوست

چنان باد صبا ، از این سبا رفت

که یادم از سلیمان ، رد شد ای دوست

شرابی از خُمت ، نوشیده ام من

مقاماتم ز میدان ، رد شد ای دوست

اگر هم ، صحبتی شد ، با شهیدان

دلا خوش باش ، پنهان رد شد ای دوست

      چنان از صحبت تَرسا ، خوشم من

که این کفرم ، زِ  ایمان ، رد شد ای دوست

مگو دیگر ، ز مُصحف های محبوب

که این عشقم ، به قرآن ، رد شد ای دوست

دگر صحبت نکن ، کز پل گذشتم

"حمید" اینک ، غزلخوان رد شد ای دوست ...

 

 

 

لطفا به این وب هم سری بزنید ونظراتتون رو هدیه بفرمایید

 http://hamidalimadadi.blogfa.com/

 

 ممنوووووووووووون 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




برچسب ها: طوفان، ردشد، پل، ترس، باران، غزلخوان،
[ یکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ حمید علی مددی ]

با استعانت از خدای بزرگ

مجموعه ی چاپ شده قسمتی ازچند دفتر از  اشعارم می باشدکه

 شامل غزلیات ومثنوی هائیست که حاصل چندسال دلنوشته هایم

 بود ه واکنون با عنوان   ( گنج نهان    )در258صفحه که شامل

126غزل و 10مثنوی میباشد توسط ، انتشارات کرمانشاه، منتشر

 گردید امید است مورد پسند خواهران وبرادران ادیب و فرهنگی

این مرز وبوم قرار گیرد

 

ا

کرمانشاه:  میدان شهرداری         کتابفروشی پاییزان

 اسلام آباد:میدان حضرت امام(ره)کتاب فروشی حیدری

لطفا درصورت پیشنهاد ویا ارائه ی رهنمودی این حقیر را در قسمت نظریات بهره مند گردانید




[ شنبه 4 تیر 1390 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

بیا برگردیم ...

عشق این قوم فریب است ، بیا برگردیم

ناز ما جمله غریب است، بیا برگردیم

بس که در آینه ها ، چشم به دنبال تو بود

هدیه شان سنگ نجیب است، بیا برگردیم

بس که باران نزده تا که بشوید غمها

آب این چشمه عجیب است، بیا برگردیم

شاهدان را که همه ، در بر تو می مُردند

حرفشان ، حرف طبیب است، بیا برگردیم

تا که عیسی (ع) صفتی باز به میدان آمد

جمعشان ، جمع صلیب است، بیا برگردیم

گر که خواهی ز ادب ، نقش کنی یک آیه

دست آنها که به جیب است، بیا برگردیم

در بهشتی که خدا عشق ، به ارزانی داد

میوه ی باغ که سیب است، بیا برگردیم

کاش یکبار دگر عشق ، به میدان آید

اشک این قوم ، فریب است ، بیا برگردیم

صبر بر وصل "حمیدا" نکنی ، چون گویند

هجر و غم ، باز نصیب است، بیا برگردیم

لب پیمانه که روزی، دل ساقی می برد

در بر خصم غریب است، بیا برگردیم ...

 




برچسب ها: فریب، دروغ، صلیب، چشمه، بشوید، غم،
[ دوشنبه 30 خرداد 1390 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

 

 

دروغ بود ...

تمام قصه های زمستان ، دروغ بود

شُعیب کور ،موسای چوپان ، دروغ بود

هر آنچه می شنیدم ، همه باورم شده بود

حتی سکوت طوطی و مرجان ، دروغ بود

شبی که پنجره راه می رفت و کوچه ساکت

عجب صدای سوت نگهبان ، دروغ بود

و من غرق شب شده بودم و هراس ، لیکن

تمام دیوهای سلیمان ، دروغ بود

و اشک های من ، بالشم را که خیس می کرد

نگو ، که مرگ سهراب دستـــان ، دروغ بود

سکوت من دو گوشش ، به حرف تو بود اما

شکنجه ی سکوت از نیستان ، دروغ بود

وفای شمع ، پروانه ، باران ، کویر خشک

همه برای من بی گلستان ، دروغ بود

فقط به خواب من فکر می کرد ، در قصه اش

ندید خواب چشمان گریان ، دروغ بود

به چه کسی بگویم ، غم این همه درد را

رشد کودکی های انسان ، دروغ بود

تو حرف های من را شنیدی "حمید" بدان

تمام قصه های زمستان ، دروغ بود ...




[ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه ی خاطراتمان نخواهد شست

 سومین سالگرد عروج کوهنوردان ایثارگر: فرشاد خلیلی ، محمد مهدی خراسانی ،

 اکبر کشاورز ، علی اکبر ابراهیم پور، سید سعید طاهری و پاره ی تن برادرم

،، حاج علی ،،  ایثارگری که حماسه ی شجاعتش فراموش نشدنی است حمید کاظم زاده 

را گرامی میداریم وبه یادشان با ذکر صلوات وقرائت فاتحه   این بزرگان همیشه  حاضر

 را یادی عاشقانه بنماییم  

ومروری کنیم بردلنوشته ام  که به یادش سروده بودم   


او که در دیزین حماسه آفرید وبا گذشتن از جان خود باعث نجات جان تعداد زیادی از هموطنانمان شد که در بهمن ودر زیر ده ها تن برف گیر کرده بودند و حمید عزیز با رشادت آنها را نجات داد ولی خودش پر کشید وما را در غم هجران خویش غرق ساخت روحش شاد ویادش گرامی

دوستش داریم وبه یادش هستیم

 

 

شبی در گوشه ای خلوت نشستم                       دو دست آرزو را سخت بستم

به ناگه یاد تو در خویش دیدم                              خودم را در نگاهت بیش دیدم

تو را همپای خوبان در دل کوه                              چنان عیسا وشی خوشخوی خوشرو 

توراای خوبترازچهره ی ماه                                  تو را ای مهربان اندر دل چاه

تورا همپای خوبان دیده بودم                               زتو بس لطف ها بشنیده بودم

تو را دردامن خود ناز کردم                                 برایت قصه ها آغاز کردم

نگاهت را حریصانه زدم من                                وکوچت را غریبانه زدم من

تو ای عیسای من مصلوب گشتی؟                     به جرم عاشقی مغلوب گشتی؟

نگاهت ردپای داغ دارد                                    به چشمانم دگر نشتر بکارد

ببین سیلاب اشکم تا کجا شد                         ازین بهتر چه عشقی برملا شد

تو ای خوشبو تر از عطربهاران                           توای زیبای مادر یاد یاران

تو ای خوشبوتر ازگل بوته ی یاس                      تو ای ایثار گر همرزم عباس

تو ای ناقوس جان در زمهریرم                          تو ای ایثار گر ماه منیرم

تو ای زیبای بابا ای رشیدم                            صدایت در دل کوهی شنیدم

چرا خاموش گشتی در دل سنگ                   مگر آتش گرفته کاکل سنگ

چرا با من نمی خوانی زیاران                         چرا آغوش تو شد تیر باران

بگو بابا تو با آلاله هایی                                بهشتی خو بگو با ژاله هایی

چرا دیگر نمی آید صدایی                             تو ای جویای جان از چه نیایی

اگر جانان زتو حی وحیاتند                            چرا  مام وپدر اینگونه ماتند

بیا بابا برایم راز میگو                               عروجت را همه با ساز میگو

بگو پرواز تو در دامن شب                            چرا آتش زده اینگونه بر لب........

........      




برچسب ها: حمید کاظم زاده، شهادت، دیزین، حماسه،
[ دوشنبه 16 اسفند 1389 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

در روز عرفه پر کشید ودر قربان مرا قربانی خویش نمود از خدا میخواهم

تمام مادران را محفوظ وتمام فرزندان را ازداشتن چنین نعمتی محروم ننماید

باشد که این گوهران تابنده زینت بخش این عالم خاکی وشفیع فردای انسانیت

باشند

انشالله خداوند روح تمامی مادرانی که به دیار باقی شتافته اند با روح  حضرت صدیقه ی کبری(ع) وهمچنین حضرت زینب (ع)محشور گرداند

التماس دعا وقرائت فاتحه 

 

نمیدانم کجایی زود  بر   گرد                   نگو دیگر نیایی،زود برگرد

درین آیینه هاهرصبح باچشم                   کنم هر دم گدایی،زودبرگرد

فضای خاطراتم درتوجاریست                  نگودیگر نپایی، زودبرگرد

دوچشمانم چنان گلبرگ پاییز                  شده چون بوریایی،زودبرگرد

هنوزین چشم دنبال توگردد                   ندارم هیچ جایی،زودبرگرد

خراب آبادقلبم  شاد گردد                     اگر از در درآیی زود برگرد

به لالایی قسم،هجران مراکشت              توعین لای لایی،زودبرگرد

من ازدیوان هجران ترس دارم               مبادایش گشایی،زودبرگرد

فلق از آتشین آهم بنالد                       نسیم خوش صدایی،زودبرگرد

دراین محنت سراای خوب ایجان            بلا کش ،باوفایی زود برگرد

اگردوری زمن روحت بیازرد                مرا ای جان خدایی،زودبرگرد

حمیدت نذر آن گام تو (مادر  )              نگو از من جدایی،زودبرگرد                    

 




[ شنبه 27 آذر 1389 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

به جان آمدم جان،ازین امتحان

 

شکسته پرم، سخت اندر میان

 

گلوی حقیقت چنان بسته شد

 

چونی ها ،که صد بند دارد به جان




[ یکشنبه 2 آبان 1389 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

 

 

دهم مهر ماه ســـــــالگرد

 عملیات فخر آفرین مسلم  ابن عقیل وســــــــالگرد

 شهادت دو برادر دو اسوه ی تقوا ورشادت دو انسان

 ولایتی ، بر امام عصر و تمام دوستان عزیزشان و باز

 ماندگان ارجمند تبریک و  تسلیت میگوییم ونثار ارواح

 مقدس تمام شهدابخصوص این دو عزیز فاتحه وبرای

 نیل به شفاعتشان سوره ی قـــدر را تلا وت میکنیم

 یادشان گرامی باد




[ جمعه 9 مهر 1389 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

     مورخه29-5-1389

 در حال وهوای، وفادار کربلا، غرق بودم که پیامی از برادرم حاج جواد میرزاده

دریافت کردم آنقدر زیبا بود که این نظم ناخودآگاه بر پهن دشت ورق جاری شد

ومن آن را تقدیم میکنم به روح بلند وهمیشه جاوید سردار بزرگ وسید عزیزو

شهید شاهد ان معلم اخلاق وجوانمردی         شهید سید                 جمال میرزاده                   

امید است دراین روز پنجشنبه که این پست را میگذارم تمام دوستان به یاد چهره ی

  ملکوتیش واخلاق حسنه اش وجوانمردی بسیارش وصبرش بر رنجهای دنیا وبه

 یاد مادرش زهرای اطهر سلام الله فاتحه ای وطلب مغفرتی در خور از در گاه دادار

رحیم بنمایند یاد ش گرامی

 

 http://www.30cd.biz/upload_pic/1293001780.jpg

دو کف برآبُ  زد، نا گاه  ترسید                   زبیم کود کان، بر خو یش   لرزید

 

چنان آب از دو دستانش، خجل ماند               تو گویی، روزه داری صبح رادید

 

لبش آتش گرفتی، از عطش لیک                 به نرمی، دل ز آب پا ک   دز د ید

 

عطش،  برپیکرش بارید  بسیار                   قدم را ، باز زد  از آب و   چرخید

 

بگفتا من، سقایی  تشنه  هستم                   اگر ، آ تش بر این  پیکر،   بگردید

 

من آخر، مشک را، از بهر طفلان              به دندان میکشم ، چون دست رنجید

 

به طاق،  جفت ابروی ،دل  آرام                 گرفتارم،  که  یارم   ،  این  پسند ید

 

دو دستم را،   به این خاطر بدادم              که  غیر از  دامنش ،   بر آب  خندید

 

دو چشمانم ،  چنان از بیخ  کندم               که غیر از روی جان،  بر آب  لغزید

 

دهانم را ، چنان پر کردم از خون            که یک دم باز شد،     برآب و رقصید

 

رُخم ازخون دل، زآنرو خضاب است        ز نی  ها  ،رنگ  ز ردم  یار      بشنید

 

قدم هایم ،چنان بستم به  زوبین              که  تا  پایان  برم ، این  راه      جاوید

 

مرا اینجا گذارُو،    زود برخیز                مبا دا  اهل  خیــــــــمه،    باد  نومید

 

کنارم یکدم از،   مولا علی گوی             همان ماهی که  در،    خیبر  درخشید

 

بخوان یکدم، تو از زهرای اطهر(ص)       قبول افتد ورا ، این  هد یه  در  عید

 

(حمید)ا گر تو هم دلداده ای یار        غزل گو از برایش ،همچو خور شید 




[ پنجشنبه 25 شهریور 1389 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]

 

 

 

طبیعت

 

آفتاب چه زیبا ست..

چه نسیم دل انگیزی .....

           امروز حتما میرسم....

كفشهایم را كه از ..بازی كودكانه ی

                                       دیشب مچاله شده بود

پوشیدم ،....لقمه نانی، ....كف دستی آب ...

كتاب،.... ندانستم ،....چه برداشتم ..

اما ،.كودكیم را لایش پنهان

كردم..........................

از ..كوچه (آقا بابا) رد شدم ..

              نگاهی به (سنگای آسیاب)     

                                   كه محل شنایمان بود كردم

از روی پل چوبی   بسیار محکمی

                           كه خیلی سال عمر داشت

گذشتم ........دویدم...........

                              كنار باغ (عمو نصراله)

راستی چه نسیم سُكر آوری

                     چه بوی گل وگیاهی....!!!

پاهایم را كه انگار میخواستم ...

به بهشت وارد شوم

حریصانه ..

به آنور پرچین رساندم

غرق گشتم در شبنم...

در عطر ...در سبزه ...

دستهایم ...انگار صورت حوریان ....

...را نوازش میداد

از  كو چه باغ قشنگ وباریك وسط

باغ عمو نصراله

كه مرز بیین،.......باغ عمو كریم هم بود گذشتم

به كلبه كه رسیدم

.خاكستر داخلش،..هنوز گرم بو د

 

روی كنده های درخت داخلش نشستم تا اینكه

خودم را پیدا كردم ....

       راه افتادم

 از آنطرف باغ به چشمه ی قشنگ

 (كینی حسنخان)چشمه ی حسن خان

رسیدم چشمه در ..

.سراشیبی نرمی ودر گودی زیبایی قرار

داشت .........چه اب زلالی!!!!!..وای

!چه نسیم دل انگیزی

دو بید  كهنسال كه تنومند ایستاده بودند

با هیبتی زیبا در مقابل ....

تلالو اولین پرتو های نور ایستاده

بودند....دست راستم باغ قشنگی بود

دوستش داشتیم

چون درختان كوتاهش

 میوه هایش را در دسترسمان قرار

میداد..باغ (به) عمو ابراهیم زرد آلوهایش شیرین درختانش

    بسیار تنومند

بودند...دست چپم كوچه باغ بزرگ

..وپری قرار داشت كه گویی

هیچگاه آفتاب زمینش ..را ندیده بود

محو صدای پرندگان.. آنقدر بیخود شده بودم

انگار در ابرها  راه میرفتم ..كُنده درختی بود

كه به اسم....( درخت آشتی)....

 معروف بود در كنار

گذر چشمه ودر ابتدایی ترین

نقطه ی شروع كو چه باغ

به آن تكیه دادم محو شده بودم از هوا 

از بوی گلهای محمدی كنار پرچین

از مزه وخنكای آب

از شكوفه های به....

از خاكستر گرم دیشب بچه ها......

از كوچه باغ .كه گذشتم..اورا دیدم ....اما چرا ...

كتابهایم را روی كنده درخت آشتی

جا گذاشته بودم.....؟

از كنار (چم ارمنی)...رد شدیم و آزاد ورها

مست چنین روزی ...قدم میزدیم ...

.سالهاست ...از آنروز

میگذرد ومن ....

هنوز دنبال كنده ی درخت اشتی هستم كه

كتابهایم .....را به امانت ...نگه داشته

...ومن هنوز دنبالش میگردم ...

راستی كودكی من لای

برگهایش بود ....

كاش این..{ بازار 22 بهمن}.

................ به روز اولش و

به باغ عمو نصراله  

 وعمو ابراهیم  

  وعمو كریم باز

میگشت ....شاید درخت  .... آشتی ....  كه 

بهترین دوستمان بود

واكنون درمیان .....اوراق فروشیها ...!!!!!!!

     گمشده كتابهایم

      كه.......... كودكیم.... را لای

آن پیچیدم ....پس بدهد .

.ومن هم مثل همیشه

درآغوشش بگیرم ..واز (كینی حسن خان)..

سیراب وسرمست گردم

راستی شما نمیدانین...،؟ 

..درخت ......آشتی.. كُجاست .؟؟؟؟

كتابهایم.... را ،ندیدین؟؟؟؟؟؟؟

اورا هم نمیبینم........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     




[ پنجشنبه 25 شهریور 1389 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ حمید علی مددی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

از اینکه با آمدنتان به این وبلاگ وسر زدن به کلبه ی حقیرم، شریک در احساسات تلخ وشیرینم شده اید. بسیار سپاسگذارم .وقدم بر دیده گانم گذاشته ، هر چند دنیای مجازیست ،وتنها پذیرایی من دل نوشته هایم میباشد ،وخارج از این دنیای مجازی نیست تا همانگونه ،که در خور شماست پذیرایی کنم .لذا برمن ببخشایید...
ودوست دارم شما رد پایتان را ، بر این معروضه ها ودیدگان من، با ارسال رهنمود ها ونظرات خود به یادگار بگذارید ممنون ودعا گو...
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
weblogbartar.ir
weblogbartar.ir
جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ



دریافت كد ساعت
خطاطی نستعلیق آنلاین